X
تبلیغات
شبانه های بی تو

;




شبانه های بی تو
شعرهای عاشقانه حمدالله لطفی


زمین و آسمان

نمی دانم چرا ما را ز یکدیگر جدا کردند

تمام رنج دنیا را ، نصیب جان ما کردند

تلف کردم جوانی را ، به پای دوستانی که

مرا تنها و سرگردان به حال خود رها کردند

برای آن که محرومم کنند از بودنِ با تو

به دور از چشم من آشوب وغوغایی به پا کردند

...

چه روزی بود روزی که زمین و آسمان با هم

نگاه خسته ام را با نگاهت آشنا کردند

چه روزی بود روزی که زمین و آسمان با هم

مرا به مستی چشم سیاهت مبتلا کردند

...

ولی یک عده آدم در لباس دوستی هر دم...

کسی هر گز نمی داند که با روحم ، چه ها کردند

چگونه دستِ آنها را به دستِ دوستی گیرم

همان هایی که یک مدت تو را از من جدا کردند



به قلم حمدالله لطفی در جمعه 18 بهمن1392

.:: ::.





سر وعده

برای  ف .ل

 

 سر وعده نرسیدیم و کمی دیر شده است

 اشک شاید که بر آن ، گونه سرازیر شده است

 

  گونه ات سیب ترین میوه دنیای خدا

 که لبم در هوس چیدن آن پیر شده است

 

 چه بگویم چو بپرسی ز دل خسته من

 کی ، کجا ، یا چه کسی باعث تاخیر شده است؟

 

 دشمن خونیِ جان خودم از دیدن تو

 با تو ذرات وجودم همه تسخیر شده است

 

 دل من همچو سپاهی است که در حال شکست

 عاقبت در غم عشق تو زمینگیر شده است

 

 باورم نیست که تو با همه خوبی هات

 دل دریایی ات اینگونه زمن سیر شده است

 

 گرچه از فاصله دور مرا می خوانی

 نوبت تا تو رسیدن به خدا دیر شده است

 



به قلم حمدالله لطفی در شنبه 16 آذر1392

.:: ::.





شاعران

 

 جمعه هشتم آذر در اصفهان  شعرخوانی خواهم داشت

خیابان پروین. خیابان عسکریه.کوی گلستان

  

یک نفرعشق مرا باز برانگیخته است

با دوتا چشم عسل، خون مرا ریخته است

 

یک نفر بخت خودش را به گذرگاه خیال

بر سر موی پریشان تو آویخته است

  

مثل یک آدم دلمرده به دورازهمه کس

اشک رخساره به خون دلم آمیخته است

 

آنکه اندیشه و فکرش ، همه آزار من است

سرب ، در حنجره زخمی من ریخته است

 

شاعران گرچه گرفتار خیال اند ولی

عاشق روی تو یک آدم فرهیخته است

 

مانده ام با همه پرهیز من ازآدم ها

 یک نفرعشق مرا باز برانگیخته است

تهران -آبان ۷۶



به قلم حمدالله لطفی در چهارشنبه 8 آبان1392

.:: ::.





چراغ عمر

و

سرانجام اتفاق افتاد

۲۱ شهریورماه میهمان کنگره بین المللی شعر کردی رضوی در کردستان بودم . دعوت این دوستان را نتوانستم اجابت کنم چراکه درهمین روز بعد از چند سال نه شنیدن و آمدن و رفتن  و به قولی پاشنه در  رو در آوردن  بالاخره جواب بله رو گرفتم وپای سفره عقد نشستم.  شعرهای من به  نوعی همه وامدار اویند وشعرزیرهم تقدیم به ایشان که شریک خوشی ها و دلتنگی هایم هستند...

=================================

 

چه شد از چشمت افتادم ، مرا دیگرنمی خواهی؟

بیا محض خدا بردار دست از ناز و خودخواهی

 

از احساس من عاشق که چیزی کم نخواهد شد

به قدر یک سر سوزن ،  به قدر یک پر کاهی

 

همیشه سربه زیر و پرتلاش و ساده تا دیروز

پس از تو در سراشیب سقوط و رو به گمراهی

 

نیازی نیست گفتن از تب و سرگیجه و گریه

تو که از حال و روز هر شب من خوب آگاهی

 

بدون تو چراغ عمر آدم رو به خاموشی

سفید روزهای هفته هم در حال کوتاهی

 

درون خلوت شب های سرشار از مناجاتت

تورا جان عزیز خود به من هم فکرکن گاهی

 

خدا حرف دو دستت را یقینا گوش خواهد داد

دعای دختری چون تو به این خوبی به این ماهی

 

دعا کن با خلوص نیت از عمق وجود خود

برای ما دوتا شاید خدا پیدا کند راهی !!

 



به قلم حمدالله لطفی در چهارشنبه 3 مهر1392

.:: ::.





لذت

اشاره: دوستان زیادی این غزل رو قبل ازمن در وبلاگ هایشان درج کرده اند و صد البته بدون ذکر نامی از بنده حقیر . یادمه چند سال پیش بیت اول و سوم این کار رو در زیر یک تصویر جوان پسنددر یکی از فرهنگسراهای تهران دیدم که به چاپ انبوه رسیده بود و بازهم حق و حقوقی در کار نبود .گله ای نیست کسی حال و حوصله ذکر ماخذ و پرداخت دستمزد هنرمند رو نداره ...

 

آن که برچشم  پُرازنازتودلباخته است

سالها با غم تو سوخته و ساخته است

 

در جهانی که همه در پی لذت هستند

غیرعشق تو به خود هیچ نپرداخته است

 

کاش حرفِ دلِ پردردِ مرا می دانست

آن که بین من و تو فاصله انداخته است

 

بعدِ آن روز که رفتی ، دل من در هر جا

پرچم عشق تو را باز برافراخته است

 

عشق تو مثل سواری است که همراه نسیم

سمتِ کوتاهی دیوارِ دلم تاخته است

 

کی شود باز ببینم که در این هُرمِ غریب

مهردستت به سرم سایه ای انداخته است



به قلم حمدالله لطفی در دوشنبه 4 شهریور1392

.:: ::.





پیچک سرگشته

دقیقا سال ۱۳۸۰بود که بعد از برگشتن ازشعرخوانی در دانشگاه شهید بهشتی تهران مهمان دانشجویان مقطع دکتری بودم نیمه های شب بود که دکتر شهرام جلیلیان ترجمه ای از چند غزل بنده را نشانم داد که زمینه ترجمه کتاب شبانه های بی تو شد.از قضا همان شب با دکتر جواد رافع مترجم غزل هایم آشنا شدم .خلاصه ناشر که از فروش شبانه های بی تو راضی بود ترجمه کتاب را نیز به سرعت به چاپ رساند. همان سالها بود که من در مناطق محروم استان ایلام مشغول تدریس بودم .دکتر عزیزی استاد دانشگاه ایلام ضمن استقبال از ترجمه قول داد تا زمینه معرفی کتاب را بعنوان یکی از متون ترجمه ای دانشجویان زبان و ادبیات انگلیسی فراهم آورد. برای استفاده علاقه مندان به ترجمه شعر متن ترجمه کتاب را برای دانلود علاقه مندان گذاشته ام

دانلود ترجمه مجموعه شعر شبانه های بی تو nocturnes without you

 

ای جان من خسته درمانده فدایت

من منتظرم بشنوم ازدورصدایت 

 

شاید به صدایت کمی آرام بگیرد

این قلب به خون خفته ازجوروجفایت

 

دین و دل و دنیا وهرآن چیز که دارم

رفته به سر زلف پریشان رهایت

 

من راه فراری زحصار تو ندارم

خون من ودل گردن خیل مژه هایت

 

کوچیده ام ازخویش و به سوی تو شتابان

تا بال و پرم را بگشایم به هوایت

 

قلبی که شکسته است دراین مرحله ازعشق

افتاده چنان پیچک سرگشته به پایت

 

عمری ست به دنبال توام خسته و تنها

عمری ست که من می زنم از دورصدایت

 

 دوراز من و بی پاسخ و سردی و همیشه

من خواب ندارم - به خداوند - برایت

                                             مهرماه ۷۴- انجمن ادبی نیما - ایوان



به قلم حمدالله لطفی در دوشنبه 3 تیر1392

.:: ::.





هر گناه...

 ای خدا این کیست دریک گوشه ای مانند ماه ؟

می زند آتش به جان خسته ام  با یک نگاه

 

مثل گلبرگی عرق کرده ، پراز شرم بهار

من ولی با کوله باری سهمگین از هر گناه

 

هرچه پاکی و نجابت هست در حالات اوست

می توان خواند از نگاه بی قرارش گاه گاه

 

بعد یک شب آشنایی، بعد یک دنیا سکوت

باز هم پایان شب ، آغاز یک روز سیاه

 

لحظه لحظه عمرمن بی او پرازجان کندن است

بعد از او دست من و دار بلند قتلگاه

 

می رود سوی همان راهی که نامش زندگی است

ای بهارِعمر کوتاهم ، خدا پشت و پناه

 

من که ازبس ساده بودم ، فکر می کردم خدا

می کند روزی بساط  وصل ما را ، روبراه

 بهمن 78



به قلم حمدالله لطفی در سه شنبه 14 خرداد1392

.:: ::.





شدت وابستگی

شنبه ۱۴/۲  به دعوت اهالی شعر و ادب در گرامیداشت مقام معلم درکرمانشاه شعر خوانی داشتم. دست مریزاد به دست اندرکاران این شب شعر........ودیگراین که

پنج شنبه و جمعه۲۶و۲۷ اردیبهشت به دعوت دوستان ادیب در کنگره ملی شعر خیلج فارس در خوزستان حاضر خواهم بود

 

 من مانده ام این چشم چرا این همه کال است

 چشمان تو آرامش دریای خیال است 

 

 تو قله ی دنیایی و من خسته ترینم

حالی بده سیمرغ دلم بی پروبال است

 

 کم حوصله ترازمن عاشق که کسی نیست

 یاد تو قرار دل من در همه حال است

 

 در شدت وابستگی من به نگاهت

 نه جای شک و شبهه و نه جای سوال است

 

 حال من ویران شده  تعریف  ندارد

 چون کشور بحران زده درحال زوال است

 

 دوراز تو نشستن به خداوند حرام است

 بوسیدن  لبهای تو در شرع حلال است

 

  تا زهر به لبخند تو آمیخته هر دم

 از باغ لبت چیدن یک بوسه محال است

 

 من عاشق لج بازی شیرین تو هستم

 لج بازی تو مثل تن آب زلال است

 

 برخیز و بیا تا تو نخواهی به خداوند

 وضع من  وتوطبق همین شکل و روال است

یک عکس در ادامه مطلب



به قلم حمدالله لطفی در یکشنبه 8 اردیبهشت1392

.:: ::.





سرفه

چقدر بد است در جواب دوستانی که تقاضای کتاب شبانه های بی تو را دارند مرتب بگویی یک نسخه هم برای خودم ندارم و بدتر اینکه با این اوضاع نشر نتوانی برای چاپ چندم کتاب دست به کار شوی .خیلی دوست دارم که قبل از چاپ مجموعه جدیدم با نام ((راس قرار همیشه)) دست به تجدید چاپ شبانه های بی تو بزنم اما افسوس که پیچ و تاب زندگی ، امروز را به فردا موکول می کند...

 

دانلود غزل کردی ((نه حات))

 

 تا بدانی بودنت را دوست دارم

 سر به روی شانه هایت می گذارم

 سرفه کن خاتون شبهای کویری

 من صدای سرفه ات را دوست دارم

 با همان دیدار طاقت سوز اول

 برده ای هوش وحواس واختیارم

 عشق یعنی روی آرامش ندیدن

 عشق یعنی با تو مرد روزگارم

 عشق یعنی دست شستن از زمانه

 عشق یعنی غیر تو کاری ندارم

 عشق یعنی مثل رودی در تکاپو

 گرچه من مانند ریل یک قطارم

 بی تکاپو بی هدف سرگرم هیچم

 چون درختی خشک مانده بی بهارم

 در زمستانی ترین شب های دنیا

 با خیالت دل به دریا می سپارم

 در نهایت گر بیایی و نیایی

 تا قیامت جاده را چشم انتظارم...    

برگرفته از شبانه های بی تو (1375)

یک عکس در ادامه مطلب



به قلم حمدالله لطفی در پنجشنبه 8 فروردین1392

.:: ::.





کفش کتانی

 نهم بهمن به همت ادب دوستان کرمانشاهی  کنگره گرامیداشت استاد یدالله بهزاد کرمانشاهی برگزارشد و بنده حقیر به دعوت دوستان افتخار شعرخوانی داشتم . هیچگاه خاطره های جناب فرشید یوسفی و سایرهم روزگاران یدالله بهزاد را در باب مصاحبت با ایشان فراموش نمی کنم ...

------------------------------------------------------------------------------------------

با  آن بلوغ  سبز نوجوانی ات

با گونه های سرخ استخوانی ات

 

 با آن نگاه تند ، حمله ور به من

 باآن همه  شعور و بد گمانی ات!!

 

چون قند در دل من آب می شوی

با خنده های ناز ناگهانی ات

 

ترتیب روزگار می خورد به هم

با دیدن بهار نوجوانی ات

 

از حال می بری وشاد می کنی

این عاشق شکسته روانی ات

 

هرگز به هیچ وجه دل نمی کنم

از مزه قشنگ هم زبانی ات

 

سرفصل شعرهای عاشقانه است

پیشانی بلند آسمانی ات

 

دنیا به خاطر توگیج می خورد

در ماورای چشم کهکشانی ات

 

قلبم به شوق گام هات می زند

قربان کفش ساده کتانی ات

 

یک عکس در ادامه مطلب



به قلم حمدالله لطفی در سه شنبه 24 بهمن1391

.:: ::.





هجوم نوجوانی

 

آن که هرشب در خیال خسته  من می نشست

 شیشه عمرمرا با دست های خود شکست

 آن که بر زخم دلم مشتی نمک پاشید و رفت

 آخرش پیوند مهری با من عاشق نبست

 آن که جز زخم زبان در زندگی چیزی نگفت

  یاد او در این جهان تاعمر دارم با  منست

 چشم هایش  شورشی در من پدید آورد و رفت

  دستهایش تار و پودم را ز یکدیگر گسست

 رنگ خاموشی نمی گیرد به خود در زندگی 

 شعله عشقی که تا خون در دل رگ هام هست

 گام هامان درهجوم نوجوانی سست بود

 اینک اینجا دورازهم دست هامان روی دست

 کاش می شد قاب می کردم به آرامی همان

 لحظه ای  که با نگاهی روبرویم می نشست

 ((غزلی ازمهرماه۷۶تهران)) 

   یک تصویر در ادامه مطلب                                        



به قلم حمدالله لطفی در پنجشنبه 14 دی1391

.:: ::.





بانو ببین

سی ام آبان به دعوت اهالی شعروادب کرمانشاه در کنگره بزرگداشت هوشنگ ابتهاج شعر خوانی داشتم .   دیدن همکاران فرهنگی و استقبال انها  از شعرهام برایم  لذت بخش بود  و دیگر اینکه  پیشکسوتان شعر کرمانشاه حضور فعالی داشتند.جا دارد به برگزارکننگان این مراسم دست مریزاد بگم.

اینروزها تلاش  میکنم فایل صوتی شعرهام رو برای مخاطبان عزیزبذارم. چند شعر از بنده با صدای ماندگار مهرداد محمدی شاعرمطرح و گوینده رادیو سراسری ضبط شده که فایل دوتا از آنها را برای دانلود گذاشته ام.

 شاعر عزیزعلیمحمد محمدی در وبلاگ غزل عشق است فایل صوتی شعر ((بانو ببین))از سروده های بنده حقیر رو با صدای مخملی مهرداد جهت دانلودعلاقه مندان قرارداده است...

فایل صوتی غزل مسکن های دکتر از حمدالله لطفی با صدای مهرداد

فایل صوتی غزل گناه عشق از حمدالله لطفی با صدای مهرداد

فایل صوتی غزل بانو از حمدالله لطفی با صدای مهرداد

 

 ************************

بانو ببین چگونه مرا پیر کرده ای

                  از جان بی قرار خودم سیر کرده ای

 اصلا شنیده ای که از این چشمهای خیس؟؟

                سیلاب خون و اشک سرازیر کرده ای

پای همان قرار همیشه نشسته ام

                دردت به جان عاشق من دیر کرده ای

 باور نمی کنم که تو تاخیر می کنی

                بی شک میان رهگذران گیر کرده ای؟

از سردی کلام تو حالم گرفته است !!

             چون روز روشن است که تغییر کرده ای

 ازمن چه مانده است به جز پیکری نحیف

              یک روح سر سپرده که تسخیر کرده ای

 انصاف نیست اینکه مرا با خودم چنین

               در قحط عشق و عاطفه درگیر کرده ای

 یک عکس در ادامه مطلب



به قلم حمدالله لطفی در شنبه 18 آذر1391

.:: ::.





تابلوی زندگی

۲۱ و۲۲ مهرماه میهمان کنگره کلیم در کاشان بودم کنگره ای متفاوت و سرشار از دوستی و صمیمیت . دوستان و شاعران زیادی از سراسر کشور آمده بودند .خیلی زود دلم برای همه شان تنگ شده .

 او۲مهرماه به عنوان برگزیده کنگره بین اللملی شعررضوی میهمان مردم سنندج بودم که باحاشیه های هم همراه بود ...

 

دانلود فایل صوتی سوگسروده برای مهندس محمد لطفی

 

 ========================

 از خدای خود نهان نمی کنم

 رو به سمت آسمان نمی کنم

 جز به خاطر تو در تمام عمر

 گریه های بی امان نمی کنم

 

 از خدا و از دعا بریده ام

 خیری از نگاه تو ندیده ام

 در میان تابلوی زندگی

 رنج را چه خوب من کشیده ام

 

رو به سمت هر محل نمی کنم

من تو را دگر بغل نمی کنم

صحبت از رسیدن به دست هات

عاشقانه در غزل نمی کنم 

 

 من لباس نو دگر نمی خرم

 سر به سمت آینه نمی برم

 تو درون چشم من چه می کنی؟

 چهره ات نشسته در برابرم!!

 

 جز به خاطر تو تب نمی کنم

 گریه در سکوت شب نمی کنم

 غیرغصه خوردن از خدای خود

 چیز دیگری طلب نمی کنم

 

سنندج مهرماه ۹۱

حمدالله لطفی شبانه های بی تو

و چند عکس در ادامه مطلب



به قلم حمدالله لطفی در یکشنبه 30 مهر1391

.:: ::.





برو خوش باش

۱۲ تیرمهمان حوزه هنری سنندج بودم وافتخارشنیدن  شعر جوانان این دیار را داشتم جوانانی که هرکدام با ولع شعرمیخوانند وخیلی هم نقد پذیر بودند . قالب شعرشان سپید و فرازهای زیبایی درآثارشان وجود داشت.

 روزبعد به دعوت  اداره ارشاد اسلامی بیجار جهت شرکت در چهارمین کنگره شعرانتظار راهی بیجار شدم . بازهم دیدن دوستان شاعرازاستانهای دیگر خاطرات دور شب شعرهای گذشته را زنده کرد.(چند تصویر از این کنگره را گذاشته ام) واما یک غزل چاپ نشده دیگر :

==========================================================

 شبیه  ماه هستی  یا شبیه  پاره  خورشید

                                  که تا دیدم نگاهت را زمین دور سرم چرخید

 پس از تو در اتاقی که پراز جریان یاد تست

                               خدا یک قسمت از تنهایی خود را به من بخشید

 مسکن های دکتر هم ندارد  هیچ  تاثیری

                                     تب وسرگیجه ام با دیدن تو می شود تشدید

 ببین من روی این جمله به شدت می کنم تاکید

                                    دراین که بی نهایت دوستت دارم نکن تردید

 خیالت تخت من دست از سر تو بر نمی دارم

                                  نه کاری بر نمی آید نه از زور و نه از تهدید

 مثال کشوری بودم که نظم از روش می بارید

                                  پس از تو جمله اعضایم ز یکدیگر فرو پاشید

 چنان سیبی به شوقت در سکون خویش پوسیدم

                                            شبیه  روزهای  آخر  پاییز در  تبعید

 چه ذوقی می کنی دنیا ، حسادت کردنت بس نیست

                                برو خوش باش ، ما را در کنارهم نخواهی دید

----------------------------------------

 چند تصویر از جشنواره در ادامه مطلب



به قلم حمدالله لطفی در پنجشنبه 23 شهریور1391

.:: ::.





صدر اخبار

 برای  زندگی  با  تو ندارم  هیچ  اصراری

 عزیز من چرا دست ازسرمن برنمی داری

                                  چگونه بگذرم از اینکه گاهی سعی می کردی

                                   مرا از پیش رویت  ، مثل  ابروهات  برداری

  شبیه زلزله  در بخت من  افتادی  از اول

  که از این جسم وجان دیگر نمانده هیچ آثاری

                                   گذشت آنکه به سازت ازسر احساس رقصیدم

                                      به هر کار تو تن  دادم ،  بدون هیچ  انکاری

  تقاص خون مردم را که خواهد داد ؟ می دانی؟

  برایت خودکشی کردند ، آدم های بسیاری

                                           مرا مانند معتادی به چشمت مبتلا کردی 

                                            نصیبم از تو یا اندوه یا تشویش یا زاری

  درون هر خبردنبال ردی از تو می گردم

  برایم  تا همیشه همچنان در صدر اخباری 

                                         دروغ از واژه های این غزل بارید تا گفتم:

                                            برای  زندگی  با  تو ندارم هیچ  اصراری

 

                    دانلود فایل صوتی مثنوی کردی (ئوخی)



به قلم حمدالله لطفی در دوشنبه 23 مرداد1391

.:: ::.





خوشبخت ترین
این غزل تقدیم می شود به خواهرزاده های عزیزم... محمدرسول و پژمان

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بگذار که دستان تو را باز بگیرم

                                  تا از تب دست تو به یکباره بمیرم

با اینهمه تنهایی و افسردگی و درد

                           عمری است به چشمان قشنگ تو اسیرم

مانند یکی قایق در موج گرفتار

                                  من گم شده بودم به تو افتاد مسیرم

دیگر هوس رفتن از این شهر ندارم

                                  هرچند که دلتنگ ترین فرد کویرم

با عشق تو خوشبخت ترین مرد جهانم

                         بی عشق تو نه رود ،که یک جوی حقیرم

نگذار که بااین تن دلمرده بی روح

                                   در حسرت دیدار تو با درد بمیرم

این فاصله مثل خوره افتاده به جانم

                             دور از تو ازاین جان به لب آمده سیرم

گفتند فراموش کنم خاطره ات را

                                     این آخر عمری که  نباید  بپذیرم

(برگرفته از کتاب شبانه های بی تو آبانماه ۱۳۷۷دانشگاه یزد)

یک عکس در ادامه مطلب



به قلم حمدالله لطفی در جمعه 30 تیر1391

.:: ::.





سر به زیر

 

از بس به تو فکر میکنم

یـکی از هـمـیـن روزهـا

در راهِ خـانـه گــُم  می شـوم

=======================

 بی تو در دل کویر،چون همیشه بی قرار

خسته ام به جان تو ، از سیاه  روزگار 

سهم ما غریبه ها دوری و جدایی است

لحظه لحظه می رود ،عمر ما در انتظار

در جواب خواهش ام همچنان نشسته ای

ساکت وصمیمی و سر به زیرو باوقار

ای نجیب سر به زیر،ای بلند سرفراز

بشکن این سکوت را، حرف تازه ای بیار

روزهای عمر من ، بی ثبات بی ثبات

روز و ماه وسال تو، برقرار برقرار 

بعد سالهای سال ، در هجوم یاد ها

در ضمیر خسته ام ،مانده ای به یادگار

با وجود خوبی ات ،سنگدل تراز منی

با سکوت سردخویش ،می کشی مرا به دار

باختم مقابل چشم های سبز تو

هرچه را که داشتم بارهای بی شمار

   ( سال ۷۵)

       یک عکس در ادامه مطلب



به قلم حمدالله لطفی در دوشنبه 5 تیر1391

.:: ::.





اىل کلهر

زبانم لال اگر من دست از عشق تو بردارم

سر راحت چگونه بر زمین سرد  بگذارم

 

تو مثل دختران ایل کلهر سبزه و شیرین

پس از هربار دیدن، کرده ای از کار بیکارم

 

نه شوق زندگی دارم نه رویای خروشیدن

به دور از تو چومردابی درون خود گرفتارم

 

 خدا را خوش نمی آید به شوق دیدنت بانو

 تمام  روزهای هفته را با درد بشمارم

 

چگونه رو به بهبودی کند حال خراب من

که بی توازخیایان،شهر،مردم ،کو چه بیزارم

 

 نباشی من علیه ات انقلابی سبز خواهم کرد

 نباشی مثل منصوراز طناب خویش بردارم

 

چنان نعشی مرا باید به دست خاک بسپاری

 چنان عشقی تو را باید به قلب سنگ بسپارم

 

  جواب  آری از (( نه))   گفتن ات  هر بارمی ریزد

خودت چون خوب میدانی که خیلی دوستت دارم

=============================

 من بی خیالم / کی گفته از دست تو / اقیانوس ها را گریه می کنم؟ کوه های جهان را داد می زنم؟

 کی گفته ؟ ها ؟ / کی گفته بادها را آه می کشم؟ / کی گفته؟ / من بی خیالم بی خیال همه چیز

 اما مگر می شود / بی خیال تو بود؟....

------------------------------------------------------------------------------------------------



به قلم حمدالله لطفی در سه شنبه 12 اردیبهشت1391

.:: ::.





قطعه های پازل

=====================

 به تو که فکر می کنم

 مثل کلاهک کارخانه ها

  دود از کله ام بلند می شود...

====================

 

   از آن روزی که بخشیدم به چشمانت دل خود را

                  به چشم خویش می بینم همه شب قاتل خود را

 تو همچون کودکان سرگرم بازی کردنی بانو

                         که جفت هم بچینی قطعه های پازل خود را

 من اینسو خواب از چشمم پریده تا خروس صبح

                           که شاید حل کنم با تو تمام مشکل خود را

بدون شک وشبهه مال من هرگز نخواهی شد

                             مروری میکنم هر شب خیال باطل خود را

 شب و دریایی از امواج اندوه و پریشانی

                          یقین گم می کنم دیگر نشان ساحل خود را

 بگو ای بید مجنونی که درهم ریخته موهات

                                   چگونه در کنار تو بسازم منزل خود را

 تمام سهم من از زندگی شعر است و موسیقی

                             نشد از سر بریزم تا به پایت حاصل خود را

 شبیه آرزوها و خیالا ت منی شاید

                            که از روز ازل دادم به چشمانت دل خود را

دی ماه ۱۳۷۵(برگرفته از مجموعه شبانه های بی تو)

 



به قلم حمدالله لطفی در یکشنبه 20 فروردین1391

.:: ::.





نستعلیق

نشستن  روبروی  چشم های  آبی زیبات

                       چه حالی می دهد مردن میان گرمی دستات

پس از یک خلقت با حوصله ،جذاب وبا دقت

                                   خدا محو تماشای تراش قامت رعنات

 عجب تصویر موزونی،چه نستعلیق زیبایی

                                 فدای خط  پیوند  قشنگ  بین  ابروهات

 تو شاید در جهان دیگری هم بوده ای با من

                           که بعد ازمدتی کوتاه این جا کرده ام پیدات؟

 جهان تصویر  ما را قاب خواهدکرد بی تردید

                                مرا با بخت کوتاه و  تو را با آن قد وبالات

 زمین بی تو عذاب آور ، پر کاهی نمی ارزد

                                 به جان نازنین تو ،به پیغمبر به این آیات

 نه ممکن نیست، باورکن  تصور کردنش سخت است

                        که بگذارم کسی را درحریم  قلب خود  بر جات

 



به قلم حمدالله لطفی در سه شنبه 16 اسفند1390

.:: ::.





جذبه نقاشی

  دلتنگی/  عین آتش زیر خاکستر است...

 گاهی فکر می کنی تمام شده/ اما یک دفعه/  همه ات را آتش می زند...

------------------------------------------------------------------------

ای حافظ شیراز شده  مات نگاهت

                                          درگیر غزل  گفتنی از چشم سیاهت

چون موج می آیی ودل ازشوق رسیدن

                              عمری است که چون صخره نشسته سرراهت

فرقی که ندارد به خدا هر شب وهرروز

                                        روزم همه چون جنگل موهای سیاهت

مانند  پر کاه  شناور شده ام  باز

                                              در جذبه  نقاشی آن چهره ماهت

رویا و بخار و شبح وهاله به هم ریخت

                                              از هرم نفس های زمستانی آهت

تصویرتوبا دلهره واشک عجین است

                                      تا بوی سفر می رسد از شال و کلاهت

هرگز نرسیدیم به هم  گرچه موازی

                                          چون پیرهن خط خطی راه به راهت

 حیف است که یک لحظه کسی چشم ببندد

                                              بر خنده  پرشیطنت گاه به گاهت

ای کاش که تا ریشه وتا پوست بسوزم

                                            ای کاش که در گستره هرم گناهت

بگذار در اندوه نبود تو بسوزم

                                            بگذار بگویم که خدا پشت وپناهت

اشاره: سالها پیش دوست وبرادر شاعرم بهروز یاسمی مبادرت به چاپ گزینه اشعار شاعران معاصر کرده بودو از قضا این غزل رو از بنده انتخاب کرده بودند



به قلم حمدالله لطفی در شنبه 1 بهمن1390

.:: ::.





دارو

حتماً كه نبايد شعر بگويم گاهي بهتر است خودكارم را پشت گوشم بگذارم و همچنان كه بيرون

را تماشا مي كنم خيال كنم بزرگترين شاعر دنيا هستم حتماً كه نبايد بزرگترين شاعر دنيا باشم...

همین که عاشق تو لعنتی هستم یعنی شاعرم .....!

----------------------------------------------------------------------------------------------

مردم از بس که نشستم سرراهت بانو

                            مردم از بس که نهادم سر خود برزانو

گاه ویران، متلاطم ، پرم از تنهایی

                              مثل باران زده ای رفته به کنج پستو

گاه در عشق تو مانند پلنگی مغرور

                               گاه از شرم تو مانند غزالی  ترسو

توکه اعصاب مرا پاک بهم ریخته ای

                             خانم سبزه ی شیرین صفت حادثه جو

پلک برهم بزن وحال مرا بر هم زن

                                   جز تماشای تو تاثیر ندارد دارو

مثل یک تشنه که در وهم سراب است نشد

                          با تو حرفی بزنم ، از ته دل ، رو در رو

 یاد تو مثل نسیمی است که بعد از مردن

                            می وزد  بر بدن زخمی من از هر سو

...

شب فرا می رسد از راه ومن این جا تنها

                          خیره  درهاله ای از شیطنت چهره ی او



به قلم حمدالله لطفی در جمعه 6 آبان1390

.:: ::.





لهجه شیرین
سلام ای هرچه کس دارم فدایت ، ماه تبریزی                              

                              تو مثل ابرهای آسمان خیلی دل انگیزی

بریزان شهر را درهم، بپاشان عقل را ازهم                            

                      تو که سنگین تراز کوهی و هر آن زلزله خیزی

دمار از روزگار من درآوردی و خوشحالم                                     

                                 بیا تا نظم دنیای مرا یکجا بهم ریزی

نمی دانم چرا قسمت نشد ما مال هم باشیم                               

                        هنوزم بعد از آن سوء تفاهم اشک می ریزی؟

چرا با لهجه شیرین خود با من نمی گویی!!                                

                         بگو بانو بگو از دست کی از غصه لبریزی؟

کمی آهسته تر راه خودت را کج نکن دیگر                          

                          چرا ازعاشق دل خسته ات در حال پرهیزی

به پاس اشک های ما دوتا بعد از جدایی مان                                

                             درختان برگ باریدند در آن عصر پاییزی

بیا محض خدا بشکن سکوت پرصدایت را

                        ببین از غصه دق کردم دلم لک زد بگو چیزی...



به قلم حمدالله لطفی در یکشنبه 6 شهریور1390

.:: ::.





گناه عشق

 

نمی دانم که روزی از دل من سیر خواهی شد؟؟

                            و یا شاید  به  پای مرد دیگر، پیر خواهی شد !!

اگر گویم تو را ای کاش من هرگز نمی دیدم

                                بدون هیچ  تردیدی ز من  دلگیر خواهی شد

همیشه فکر می کردم  اگرچه  قله ای هستی

                           ولی روزی به دست خسته ام تسخیر خواهی شد

ببین سارا ، چرا من ، ساده بودم فکرمی کردم

                                   برای دیدنم  با هرکسی  درگیر خواهی شد

توحتی خم به ابرویت نمی آید از این موضوع

                             نگفتم آخرش روزی تو از من سیر خواهی شد

چو ابراهیم می سوزم در آتش با گناه عشق

                               اگر باران شوی حتی تو بی تاثیر خواهی شد

...

ببخش از اینکه با حرفم سرت را درد آوردم

                             توخوابی هستی و با مرگ من تعبیرخواهی شد

اگر با مردگان روزی من از این قبر برخیزم

                                  تودر سلول های مرده ام تکثیر خواهی شد

                                       برگرفته از کتاب شبانه های بی تو(۱۳۷۹)



به قلم حمدالله لطفی در چهارشنبه 15 تیر1390

.:: ::.





مهر عشق
            مهر عشقت خورده بر پیشانی ام

                                 تا ابد در دام  تو زندانی ام

             بردن نام  تو یعنی  زلزله

                              خانه ای در معرض ویرانی ام

           می خورد بر صخره های قلب تو

                                موج های این دل طوفانی ام

           مثل گردابی که در خود مانده است

                           بی هدف در خویش می گردانی ام

            کودکانه  با نگاهی بی قرار

                                  گاه گاهی نیز می خندانی ام

           بادها معنای بی سامانی اند

                              من خودم مصداق سرگردانی ام

          خوب من محض خدا حرفی بزن

                               با سکوتی  تلخ می ترسانی ام

          با همین رفتار ،آخر، بی دلیل

                           روزی از پیش خودت می رانی ام

 

                         اردیبهشت ۱۳۷۵



به قلم حمدالله لطفی در دوشنبه 2 خرداد1390

.:: ::.





پر پرواز
دور از چشم همه ، گاه مرا می نگری

            ای که از حال دل سوخته ام بی خبری

می نشینم سر راه تو  به امید سلام

              وتو بی عاطفه از پیش دلم می گذری

بغض پرواز مرا می شکنی با چشمت

                        پر پرواز ندارم ، بزنم  بال و پری

شاید از جانب بالا تو خودت ماموری

                 تا قرار از دل  این  مرد مسافر ببری

تو که خود منبع هرموردی از احساسی

               پس چرا گریه من ، در تو ندارد اثری؟

صبح فردا به سفر می روم اما ای کاش

                  قبل از آن از تو بگیرم اثری یا خبری

تا بگویم  که چه باشم چه نباشم هر آن

              در رگ غیرت گل کرده من شعله وری

...

گیجم از بس که نخوابیده ام  و بیدارم

      چشمم از خواب تماشای تو گرم است پری...

باد در زلف تو می پیچد ومی نالد و باز

          می شود قسمت تنهایی من در به دری

                               اردیبهشت۱۳۷۷ 



به قلم حمدالله لطفی در جمعه 2 اردیبهشت1390

.:: ::.





جوانمرگی

 من  وتو هر دو به دنبال دل یک دگریم

         چشم در چشم هم و از غم هم با خبریم

تا از این مساله بویی نبرد هیچ کسی

               هر دو از فاصله دور به هم می نگریم

در زمستان خدا با تن یخ کرده خود

                    ما به دنبال هم آواره کوه و کمریم

گره کار من وتو نشده باز هنوز

                 هر دو پا بسته دستان  قضا و قدریم

بهترین راه رسیدن به هم این است که ما

                       از لب بام دماوند به  پایین  بپریم

خون ما گردن این مردم وسنت هاشان

    ما که با مرگ هم از هر چه به دنیاست سریم

گور بابای جوانمرگی رنج آور مان

       ما که عمریست در این خاک خدا در به دریم

راستی مردن با هم چه صفایی دارد!!

              مثل آتشکده ای در دل هم شعله وریم

 



به قلم حمدالله لطفی در یکشنبه 1 اسفند1389

.:: ::.





سه سال

  سه  سال می شود  که  ما ز یکد گر بریده ایم

            چو لاک پشت خسته ای درون خود خزیده ایم

سه سال  می شود  که ما به  انتظار یکدگر     

                تمام  مشکلات  را به جان  و دل خریده ایم

سه سال می شود که ما در این سکوت پرصدا

               چه حرف ها وطعنه ها از این وآن شنیده ایم

سه سال می شودکه ما در این حصار زندگی

              به جز فریب و دشمنی از این محل ندیده ایم

چو کودکی که ساده قهر می کند زمادرش

                    چه ماجرای مضحکی من و تو آفریده ایم

در این بهار خسته کش خدا، خدای خوب من

             چه نقشه ها که ما دوتا برای هم کشیده ایم

و در همان مغازه ای که با هم آشنا شدیم

                     دوباره  بعد سالها به  یکدگر رسیده ایم

تو عینکی شدی و من خیال می کنم هنوز

                   هزار سال می شود که ما ز هم بریده ایم

...

بدون هیچ پرسشی چه خوب شد که آخرش

                     من و  تو  یک مسیر را دوباره برگزیده ایم

                                                         ۱۳۷۷)                                              



به قلم حمدالله لطفی در یکشنبه 19 دی1389

.:: ::.





ققنوس
 

زنده شد ققنوس از خاکستر احساس من

رد پایی ماند ازاو در بستر احساس من

 

 یادت ای طوفان شورانگیز درذات بشر

سایه ای انداخته  بر سر در احساس من

 

تا دوباره جان بگیرم در غروب عمرخود

کاش آتش می زدی در دفتر احساس من

 

ای به شکل آشنا این روزها با من غریب

مگذر آسان بی ترحم از سر احساس من

 

خانه ای متروکه هستم  در هجوم  بادها

می وزد یاد تو در سرتا سر احساس من

  

مثل خون تازه در رگ بازهم فواره زد

آتش عشق  تو از خاکستر احساس من

                                           ( ۷۶ ایوان)



به قلم حمدالله لطفی در جمعه 19 آذر1389

.:: ::.





بیست
 

غیر اندیشه  تو در سر من چیزی نیست

             این قدر تند  نرو ،  محض  خداوند بایست

لحظه ای مکث کن وجان خودت راست بگو

                 مهربان قلب تو در دایره سلطه  کیست؟

تا که از دست تو راحت بشوم  خواهم رفت

         آخرین جمله اش این بود وبه من می نگریست

ای  تو که  دغدغه هر شب و هر روز منی

             می شود بی سر سبزتو مگر راحت زیست؟

تو نمی دانی از  آغاز عطا  کرده خدا

            به دل اهل زمین صفر وبه چشمان تو بیست

تو چه  دانی  که همین مرد سراپا تقصیر

                علت این همه افسردگی  و دردش چیست

خاطرت جمع که دست از تو نخواهم برداشت

            گر چه این حرف برای تو کمی تکراری ست

                                                          دانشگاه یزد ۷۷ 

                                                 

 



به قلم حمدالله لطفی در جمعه 14 آبان1389

.:: ::.





.............. مطالب قدیمی‌تر >>

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by shabanehaye-bito
This Themplate By Theme-Designer.Com


دربــــــــــــــاره

آثارشاعر:
1)شبانه های بی تو .انتشارات عابد. تهران 80
nocturnes with out you(2 نشر عابد. تهران 81

دوستان -------------------- Friends

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous